یک بار با اژدها داشتیم بیرون دهکده قدم میزدیم. یک دفعه صدای بلندی از وسط جنگل بلند شد و به دنبالش گاو ترسیده ای مو مو کنان به سمت ما شروع به دویدن کرد.
خدا رحم آورد که اژدها به موقع کشیدمون کنار و گاوه با ما تصادف نکرد.
رفتیم وسط جنگل ببینیم چه خبره. پشت دود ها و درختای سوخته آهن پاره ای افتاده بود. انگار کردم که یه سفینه فضایی موقع فرود، سقوط کرده باشه. شاید خوانواده اژدها بودن که به دنبالش میومدن. اژدها نزدیکتر رفت. دیدم داره ور میره با سفینه، یه آتیش زد و یک هو چرخ سفینه کنده شد.
اما انگار سفینه نبود اون. یه هواپیمای خراب بود و خلبان هواپیما که دنبال من میدوه که چرا چرخ هواپیماشو کندیم!